رنگ فریاد
به نامه ها و نوشته ها که اطرافم پراکنده شده بودند زل زده بودم.یاد کذشته ها...یا او...یاد چشمان وحشی اش...یاد سکوت عذاب آورش که مرا در هم می شکست.سکوتی که غم و اندوه درونش را هویدا می کرد.یاد دستان لرزانش.لرزش دستانش از خشم بود خشم به زمانه...خشم به این جور.یاد صدای پرطنین معترضش , آنگاه که می گفت.آنگاه که از رنجش می گفت , آنگاه که از تنهاییش می گفت.غریب بود در عین نزدیکی .گاه وجودش را لمس می کردم اما گاه دور بود , دور . آنقدر دور بود که نمی توانستم حتی ببینمش.آنگاه که به دیدارش می رفتم با آرمشی عجیب می نشست , کم سخن می گفت.گاه می خواستم به او بگویم :"چرا سکوت؟چرا مناعت در گفتار؟بگو جانم شنونده ای هست!لبانت را بگشای !فریاد بزن!آشکارا فریاد بزن !من آن شنونده ی صبورم , خواهم شنید , خواهم بویید طوفان خشمناک درونت را.به کمک خواهم برخاست که من تحل دردمندیت را ندارم.دست در دستانت خواهم نهاد تا به جنگ این جور و جفا رویم.تا به پلیدی ها لعنت فرستیم.تا نگذاریم سال بلوا بار دیگر تکرار شود . تا نگذاریم روزگار این روزگار پر نیرنگ نمایش کینه بر پا کند.تا نگذاریم بار دیگر صحنه ی تازیانه ی پاکدلان بر پا شود.تا نگذاریم مرگ بر دل ها چیره شود.آری من تو تنها دو تن نبودیم بلکه مایی بودیم به گستردگی دنیا.مایی به عظمت دریاها , مایی به فراخی آسمان ها , مایی به شکوه کوه های سر به فلک کشده.دوست داشتم بگویم برخیز برخیز تا با مشت های گره کرده به جنگ زمانه رویم.برخیز تا به شب خدانگه دار گوییم و به صبح درود برتو.برخیز تا به یاری مهربانان دل شکسته رویم .بند از دستان کبودشان بگشاییم.آنان که لبان تشنه شان آب را می طلبد.آنان که دیگر حتی نای اشک ریختن ندارند و اشک روی گونه هایشان یخ زده.آنان که سال هاست که از گرما دورند.برخیز تا آتشی از گرمای وجودمان بیفروزیم.تا این مهربانان بار دیگر جان بگیرند.بیا تا پاک کنیم تیرگی را از سرنوشت انسان ها.بیا تا بر گونه های آن سیاه دلان که عشق را سنگسار می کنند سیلی زنیم.بیا تنا راستی را باز نماییم.بیا تا بر دهان آن گستاخان که به خداوند خیانت می کنند مشت زنیم.بیا تا به جا آوریم وظیفه ی دیرین انسانیت را.بیا تا مراسم خاک سپاری ابلیس را به جای آوریم.بیا تا بر سنگ قبر او حک کنیم مرگ...مرگ ابدی.
اما تو دوست من چه خسته می نمودی , خسته از زمین و زمان.خسته از گذر زمتن , خسته از گام برداشتن.چه باید می کردم؟ندانستم...حتی آنگاه که دست نوشته هایت را در اغوش من به ودیعه نهادی.حتی آنگاه که گفتی بگذار که در قلب مهربانت زنده بمانم...اما این با توست...خواستن حق توست.می خواهم بروم تا شاید نیروهای گذشته را باز یابم , تا شاید به کمک تو این جان پرتوان , این جان که سرشار از زندگیست آیم.باز می گویم با تو...آنگاه که آغوشت جایی برای من درهم شکسته نداشت در یک شب که ماه می تابد .یک شب که نور از لابه لای برگ درختان عشق بازی می کند.آتشی بر پا کن.آنگاه مرا بسوزان نفیری نخواهی شنید.اما آنگاه که می سوزم به یادم باش.به یاد مرگ بارترین فریادم.به یاد اشک هایم که دستان تو روزی آن ها را پاک کرد.به یاد دوستی مان.به یاد ایمانمان.به یاد آخرین خدانگه دار که از لبانت برخاست و بر پیشانیم نشست.من هم ا را نگریسته بودم به چشمانش خیره نگاه کرده بودم.چشمانی ه انعکاس دریایی مواج درونش بود اما این دریامهربان و دلسوز بود.ماهی گیر را با زورق شکسته اش به ساحل آرامش می رساند.این دریا در خود رازها نهفته داشتودر این دریا هنوز زندگی بود.چه می گفتم به او؟به او که درمانده بود.به او که در هم شکسته بود.در دل دعا کردم:
"خدایا! خدایا!به رحمت این آفتاب که می تابد.به لطف این باران که می بارد.به یه شادی این نسیم که می وزد و برگ درختان را به رقص می آورد .به قشنگی غنچه ها که در این روز بهاری لبخند می رنند قسمت می دهم .یاریش کن.او , این نفس سرد را گرمی بخش. همان طور که درتابستان ها با خورشیدت گرما می بخشی .او را یاری کن تا آرامش را بازیابدوآن را در درون خود احساس کند.خدایا!خدایا!به بزرگیت این ابر سیاه که دارد دلکش را می گیرد را دور کن نگذار که این ابر سیاه رعد زند و بر دریای وجودش ببارد.نگذار کسی قلب پر محبتش را بشکند.مگر نه تو خودت , ای مهربان , این قلب را به او بخشیدی؟پس نگهبان آن باش.نگذار ویران شود.بگذار پاینده باشد.بگذار خالی لز درد و رنج شود.بگذار زندگی بار دیگر در او بیدار شود.بگذار حال را بازیابد و گذشته ها را رها کند.بگذار در تولدی دیگر شمع های گرانی را فوت کند.آی خدا!
او رفته بود. دو سال بود که رفته بود.او که بود؟ نشناختمش.اما امروز که به دیدارش می روم کیست ؟آیا هنوز هم دست ها در جیب به تماشای باران از پشت پنجره می نشیند.به یاد آن روز افتادم که باران می بارید.در دل او هم باران می بارید.من هم به تماشای باران نشسته بودم و طبق عادت معمول با موهایم بازی می کردم.
لبخند زده بود و گفته بود:
_وقتی با موهایت بازی می کنی رویایی می شوی.
_تو هم وقتی به دنیا لبخند می زنی باطراوت می شوی.چه کم لبخند می زنی .ای کاش بیشتر لبند می زدی؟
_به چه لبخند بزنم به پلیدی ...دروغ...شیون...کدامیک؟
_به مهربانی.
هیچ نگفته بودم تنها با آرامشی که ته مایه ای از ترس داشت مرا نگریسته بود.نگاهش بر من سنگینی می کرد.
ادامه داده بودم:
_ببین درخت لیمو ترش این وقت زمستان شکوفه زده!
_به نظرم پژمرده می آید.
سکوت.
ادامه داده بود چگونه می توانی دوست دار زندگی باشی؟
باز هم سکوت بی جواب من.
_صبر کن به خطا رفتم.تو می اندیشی که در این صحنه هنرمندیت را نشان دهی!
_نمی دانم!که این ندانستن خود دل انگیز است.هر که نغمه ی خود خواند و از صحنه رود این صحنست که پیوسته به جاست.
_صحنه ی چه؟ جنایت؟هنرمندی تو با ان موزون نخواهد بود.........چه کسی می آید این دنیای وارونه را راست کند؟خود می دانم هیچ کس.
_امید را نمی توان محکوم کرد.درختان این زمستان سرد را , سنگینی برف بر شانه هایشان را به امید بهار تحمل می کنند.
_بهار شرمساری عالم است.
معترضانه گفته بودم:
_سروش !این حقیقت است نه چیز دیگر.احساس است...
کلامم را قطع کرد و گفت:
_احساس!چه راست گفتی.وای که تو چه راست گویی!احساس!اما من چه که از احساس تهی ام؟چه خوب است که تو واقعیت را فراموش می کنی و احساس را می پذیری
_احساس برایم کافی است
_من توانایی تو را ندارم ولی ای کاش داشتم!
شیطنت بار ادامه داده بود
_به تو حسودیم می شود به آنچه هستی
من پاسخش گفته بودم:
_حسود جان من!!!
خندیده بود:
_این هم از تو دوست باوفای من.
از خیالات بیرون آمدم.ساعت 6 بود.پاییز بود.باد وزیدن گرفته بود.پاییز فصل غم انگیز من.پاییز که می شد کنار پنجره می نشستم و برگ ها را که باد دسته دسته آن ها را جاروب می کرد می نگریستم.دلم می خواست گریه کنم.شاید به حال درختان عریان.شاید به حال آن ژنده پوشان که در سرما می لرزیدند.گاه اشک گونه هایم را تر می کرد و مادرم می پرسید که چه شده است و من می گفتم هیچ هیچ.
باید می رفتم. با خواهرم فرنوش قرار بود به دیدار سروش آن دوست قدیمی برویم.با عجله چکمه هایم را پوشیدم . شالگردن سبزرنگ را دور گردنم انداختم.باید به دنبای خواهرم در خیابان بهار می رفتم.او در آنجا به کلاس نقاشی می رفت.استاد او پیرمرد باذوقی بود با موهای سفید بلند.هنرمندی ماهر بود.توانمند.گاه من هم با خواهرم می رفتم.آنجا با او به گفتگو می نشستم و گاه با قلم مو روی بوم نقاشی ور می رفتم و خیالاتم را به تصویر می کشیدم.
با خواهرم ساعت 30-6 قرار گذاشته بودیم. باد می وزید و بر گونه هایم تازیانه می زد و من شالگردنم را که بوی عطر یاس خانه ی مادربزرگ را می داد می بوییدم.چشملنم را روی هم نهادم تا یاس را در تمام وجودم حس کنم.با خود فکر کردم که باذد چه بی رحم است!با خود فکر کردم که شاید سروش کنار پنجره ایستاده و به بی رحمی باد فکر می کند.لابد دلش برای برگ ها که باه این سو و آن سو می روند می سوزد.ناگهان احساس کردم که توانایی گام برداشتن را از دست داده ام .ناگهان احساس کردم که دنیا دور سرم می چرخد.ناگهان احساس کردم که از همه چیز متنفرم.ناگهان آرزو کردم تمام پنجره های دنیا شکسته می شدند تا سروش مانعی در برار خود نبیند.نمی خواستم ببینمش.در نیمه هایب راه بودم که به طرف در خانه مان دویدم.نمی دانم در این مدت چه بر من گذشت اما وقتی به خودم آمدم جلوی در خانه مان بودم.مادرم را دیدم که لبخند زنان به سوی من می آمد پرسید که هنوز نرفته ام ؟ممکن است دیر شود و فرنوش منتظر بماند.سر تکان دادم که می روم.ناچار شدم برگردم دو دل بودم.اما رفتم.از خیابان ها از باغچه های خشک گذشتم.با خود گفتم پاییزجان چه شوم چه وحشتناک!رفتم.باد می وزیدگام که بر می داشتم و صدای خش خش برگ ها را که می شنیدم دلم به درد می آمد.به خیابان بهار رسیدم بهار هنوز بیرون نیامده بود.ایستادم.خسته بودم.نفس نفس مس زدم.به دیوار تکیه دادم خودم را در شیشه ی مغازه ی روبه رو نگریستم موهایم نامرتب شده بود.مرتبشان کردم.به خودم لبخند زدم.آرام شده بودم.دیگر تشویشی مرا نمی آزرد.چه آرامش قشنگی!در این حال بودم که صدای فرنوش را شنیدم سربرگرداندم.گفت:
_دیر کردم؟
_اوه نه تازه رسیده بودم.
_خوب برویم صبر ندارم که بار دیگر سروش راببینم.
راه افتادیم.فرنوش تند گام بر میداشت .می خواستم بگوییم آرام تر اما نتوانستم لب از لب بگشایم.او صبر نداشت که سروش را ببیند من چه طور؟من که در این دو سال به او اندیشیده بودم و گذشته ها را جستجو کرده بودم.خود را جستجو کرده بودم و رد و پای او را در خود یافته بودم.آیا من هم بی صبرانه منتظر دیدنش بودم.آری بودم.اما می خواستم بار دیگر او را درهم شکسته ببینم.می خواستم او را ببینم که از خود بیگانه نباشد.می خواستم او را ببینم که جسورانه پا بر زمین می کوبد و راه می رود.او اکنون که بود چه می کرد؟فرنوش:
_ای کاش باران می بارید.
هیچ نگفتم اما در دل دعا کردم.خدایا!اگر باران ببارد اگر آسمان آنقدر دلگیر شود که باریدن بگیرد.اگر قرار است زمین خیس شود.بار دیگر ناچار نشوم.بار دیگر ناچار نشوم به او بگوییم خدا را خاموش منشین خدا را خاموش منشین
آن روز که به او گفته بودم خدا را خاموش منشین.باران می بارید و آسمان و دلگیر بودو زمین خیس بود.
گفته بودم:
_روزهای بارانی زمین را زیر پای خود احساس می کنم.
_جهان را بنگر !چه از خویش بیگانه است.که ام؟ کجایم؟چه می گوییم؟در چه کارم؟در گستره ی این جهان ناپاک کجاییم؟اندوه را سخت در آغوش می فشارم!
_چرا نگهبان عبوس اندوه خویش هستی؟
_من مانده ام در این شب مرموز که صبح را ببینم اما صبحی در پیش نیست.
_بگذار خورشید پیرهنت باشد.
_که ام ؟کجایم؟چه می گوییم؟در چه کارم؟
_یاس اشتیاق را در دلکت بیدارکن !
_بیدارم که می بینم ترانه های شرمسار را!از بیداری چه سود؟
_ای کاش ماه چشمانت خندان می شد!
_چگونه ؟آنگاه که می بینند چشمانم به آتش کشیده شدن سرود را؟
_گاه که به تو می اندیشم زمان را لای انگشتانم حس می کنم!راز تو با من است!حسرتت , رنجت , غمت...
_درخشانی توست که هنوز می وزم.
_ای کاش ستارگان دلت رقصان بودند!
_در این هنگام که خورشید به مانند دشنامی بر می آید؟
_آسمان غمسار توست امروز.برای توست که می گرید.
_من هم غمسار لبخند رویاهای تو می شوم!نکند به غم نشینی!
_تو در آتش می سوزی خاکستر می شوی!چرا دستان یاری مرا پس می زنی؟
_پیش از این که در اشک غرقه شوم چیزی بگو ... چیزی بگو....
_خدا را خاموش منشین.
و او بغضش ترکیده بود و گریسته بود.آنگاه که اشک هایش را پاک کرده بودم.گفته بود که غریب است.می سوزد , خاکستر می شود.اما چه خوب خواهد بود جعبه ی خاکستر او پیش من بماند و من گفته بودم که این آتش ظالمانه که به جانش افتاده است را خاوش کند که تنها اوست که می تواند خود را کمک کند.او سر تکان داده بود و گفته بود:
_نمی خواهم این چنین بمانم اما نمی دانم چرا؟
پس رفته بود که خود را بسازد.آیا دعاهای شبانه ی مرا خدا مستجاب کرده بود؟کرده بود. ای کاش کرده باشد!او که مهربان مهربانان است مگر می شود به یاد چشمان اشک بر من , این بنده ی کوچکش , نباشد.مگر می شود او , آن آمرزنده , آن خالق انسان و عشق , خواسته ی مرا فراموش کند؟
در افکار خودم غرقه بودم که فرنوش گفت:
_وای دل در دلم نیست.کم کم داریم می رسیم.
لبخند زدم ادامه داد:
_تو که بایستی از من خوشحال تر باشی!باز زمزمه های گذشته تان شروع خواهد شد.چه وردی در گوش هم می خوانید؟
آرام گفتم
_خدا نکند زمزمه های پیشین!
_چه گفتی ؟
_هیچ.
_گلللللل؟فراموش کردیم برایش گل بخریم!
من از پیشنهاد او استقبال کردم.به خیابان کناری پیچیدیم تا گل بخریم.باز مشاجره های دیرین من و فرنوش بر سر انتخاب گل ها.این بار من برنده شدم.این بار کوتاه نیامدم.آخر اینبار فرق می کرد.این گل ها برای سلام به زندگی سلام به زیبایی سلام به محبت بود.بچه گانه خندیدم گفتم:
_من بردم! برای اولین بار!
فرنوش هم خندید سپس اخم ها را به مزاح در هم کشید و گفت:
_بار دیگر نوبت من است قول بده....
دستان یکدیگر را مانند دوران کودکی گرفتیم.آرام آرام رفتیم.باد می وزید اما نه بی رحمانه.این بار باد گونه هایم را نوازش می کرد.چه لذیذ بود نوازش باد.احساس عجیبی به من می گفت که دیدار او خوشایند خواهد بود.به دلم برات شده بود.حتی شکی هم به دل راه نمی دادم.وقتی به خودم آمدم جلوی درب سفید رنگ خانه شان بودیم.فرنوش به آینه نگاه می کرد.زنگ زد.وارد خانه شدیم .همان باغچه ی قدیمی .همان حوض همان ماهی های گلی که در حوض بازی می کردند.سروش به پیشوازمان می آمد .نگاهش کردم.با چه شوری نگاهش کردم.به خودم گفتم:
_انتظار انتظار به پایان آمد
به رویش خندیدم بلند قدتر می نمود. اما سرحال بود باز صدای گیرای او
_خوش آمدید
فرنوش:
_سلام
گونه های یکدیگر را بوسیدند سروش گفت:
_به به گل هم آوردید متشکرم
اما لحظه ای که روبه رو شدیم نگاهمان در هم گره خورد .چشمانش دیگر مشوش نبودند.آرام.در آن دریای آرام انعکاس چهره ی خودم را دیدم.یکدیگر را در آغوش کشیدیم.
سروش گفت:
_ببین این وقت پاییز درخت لیمو ترش شکوفه زده است؟
برگشتم تا درخت لیو ترش را ببینم .درخت لیمو ترش آن وقت پاییز شکوفه زده بود!نگاهش کردو و خندیدم.
پایان فصل سرد.پایان گذشته ها چه دلنشین چه دوست داشتنی!
تقدیم به او که جانش شیفته است