تبليغاتX
کوری

کوری

نقاشی قلم سودازده ی من روی کاغذ

فریدون که بودش پدر آتبین
شده تنگ بر آتبین بر،زمین

گریزان و از خویشتن گشته سیر
برآویخت ناگاه در دام شیر

از آن روزبانان ناپاک مرد
تنی چند روزی بدو بازخورد

گرفتند و بردند بسته چو یوز
بر او بر سر آورد ضحاک روز

خردمند مام فریدون چو دید
که بر جفت او بر چنان بد رسید
فرانک بدش نام و فرخنده بود
بمهر فریدون دل آکنده بود

روان گشت و دل خسته از روزگار
همی رفت گریان سوی مرغزار

کجا نامور گاو
برمایه بود
که رخشنده بر تَنْش پیرایه بود

به پیش نگهبان آن مرغزار
خروشید وبارید خون در کنار

بدو گفت کاین کودک شیرخوار
ز من روزگاری بزنهار دار

پدروارش از مادر اندرپذیر
وزین گاو نغزش بپرور بشیر

پرستنده ٔ بیشه و گاو نغز
چنین داد پاسخ بدان پاک مغز

که چون بنده در پیش فرزند تو
بباشم پذیرنده ٔ پند تو

فرانک بدو داد فرزند را
بگفتش بدو گفتنی پند را

سه سالش پدروار از آن گاو شیر
همی داد هشیار زنهارگیر

همیشه به تصویری که از زن در شاهنامه بوده علاقه داشتم و خوشحالم که اسمم در این داستان اومده...


+ نوشته شده در  جمعه 8 مرداد1389ساعت 12:40  توسط شاپرک  | 

او یک انسان بود

در مقابل ظلم ایستاد.به مقام گفت نه!به کشتار گفت ننگ بر دامان بشریت.به ظالم گفت وای بر تو!

و به ما آموخت که انسان باشیم.

او را دیدم و اندیشیدم که جسارت بس شکوهمند است.

او یک انسان بود.

آن که می اندیشد

به ناچار دم فرو می بنند

اما آن گاه که زمانه

زخم خورده و معصوم

به شهادتش طلبد

به هزار زبان سخن خواهد گفت.

آیت الله منتطری یک انسان بود

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 آذر1388ساعت 22:1  توسط شاپرک  | 

زن

 

زن

"چگونه می شود به مرد گفت که او زنده نیست ،او هیچ وقت زنده نبوده است."

فروغ فرخزاد

پاییز است...پاییز.دیگر درختان هم از جور و جفای روزگار به ستوه آمده اند.خود را باخته اند.در سوگ سرنوشت خویش نشسته اند.ان قدر گرد و غبار بر رویشان نشست که از سر تسلیم برگ ریزان بر خود می تابند.باد،این جلاد بی دل، هم بی رحمانه می تازد.ابر ها هم با لجبازی می گریند.

پاییز است .گام بر می دارم.بی هدف.در فکر خود غوطه ور.کلاس خسته ی درس.استاد که آسمان و ریسمان می بافد.از چیزهایی می گوید که نمی دانم.از چیزهایی می گوید که دانستن و ندانستن آن ها دردی را دوا نمی کند.همه به بیهوده گویی عادت کرده ایم.حرف می زنیم برای پول.پول؟...خوب چیزی است برای گستاخان بی همه چیز.با پول فخر می فروشند.با پول حکومت می کنند.ثروتمندان بی همه چیز بر آن ها دل بسوزانم؟در تردیدم که لایق تاسف باشند.آدم ها دیگر آدم نیستند! حیوان هم نیستند!...آخر حیوان که هم نوعش را نمی کشد آدم می کشد!

زمان جاری ست.نظاره می کند.در دنیا همیشه عاجزان در جنگ بر سر قدرت بی شکوه هستند.هیچ ندارند می توانند داشته باشند اما نمی دانند بعضی هاشان هم ادا درمی اورند که می دانند اما نمی دانند.دانستن آن نیست که عقل مهر تایید بر آن بزند.باید احساس آن را ببوید و به شامه اش خوش آید.

می گفتند روشنفکر است .خیلی چیزها می داند.از سیاست و جهان می داند.اخبار هم زیاد نگاه می کند.در جمع آرام و موقر است.در خانه گاه عصبانی و گاه بی توجه .زیاد کتاب خوانده بود.قبلا فکر می کردم روشن فکر است شاید به آن خاطر که همه می گفتند.پدرم را می گویم.او خدای خانه بود.وقتی او بود باید در کلام خود مراقب بودیم.آدم سیاسی بود.

بچه که بودم خیلی دوستش داشتم صدای ماشینش که می آمد به طرف در می رفتم در را به رویش باز می کردم با شادی که یعنی دلم برایش تنگ شده است سلام می کردم.چه صادقانه!هیچ وقت نمی دانستم تا کی حوصله دارد خودم را برایش لوس کنم.آخر گاهی اوقات بدون اینکه بدانم باید بروم چیزی می گفت و سر خورده می شد.کودکانه دوستش داشتم.او هم دوست می داشت.

می گفت در کشور آزادی نداریم نه آزادی سیاسی نه آزادی مدنی.می گفت که باید از حقوق کارکران دفاع کرد.می گفت در کشور زن جنس دوم است.می گفت اوضاع باید تغییر کند.

دیشب یاد حرف خودش افتادم.زن جنس دوم است.یعنی اینکه اول مرد بعد زن.یعنی اینکه حرف حرف مرد!

دوستم پرسید تک دختری؟آره.تک بچه ای؟آره.خوش به حالت.دلم به حال احساس خودم سوخت.

چه آزار دهندس وقتی واژه در گلوی آدم می میرد.اشک در چشمانم حلقه زد.می خواستم فریاد بزنم اما صدا گفت سکوت.چه سخت است آدم به چیزهایی متهم شود که انجام نداده که هیچ،که حتی فکرش هم از ذهن عبور نکرده.چه دردی ست قربانی بودن قربانی فرهنگ جامعه بودن قربانی مرد بودن.

پدرم می گفت در جامعه آزادی نداریم ...زن جنس دوم است اوضاع باید تغییر کند.فکر کردم راست می گوید.فکر کردم باید حامی حقوق زن شوم.فکر کردم اگر بزرگ شدم حداقل در خانواده آزادم.لبخند غرور آمیزی زدم به آینده گفتم بنگر!
نگاهی به ساعت انداختم.10.40 صبح.گیج بودم.برای چه بیرون آمده بودم؟منگ به ساعتم نگاه کردم.زمان را نشان می داد.زمان حالم را خوب می دانست.آخر او به تماشا نشسته است.ساعت یازده در دانشگاه کلاس داشتم.دیر شده بود.باید تاکسی می گرفتم.ایستادم کنار خیابان .آن طرف تر دختری ایستاده بود.ماشینی کنارش پارک کرده بود.مردی چاق و مرتب با پیراهن راه راه که مثلا همه فکر می کردند متشخص است سر از ماشین بیرون آورد و واراندازش کرد.گفت :قربونت برم گفت آشغال.دختر دور شد.خیابان ها بوی تعفن می دهند.گاه آنقدر بوی زباله ها مشمئز کننده است که آدم ترجیح می دهد خودش را در خانه زندانی کند.

وقتی زن بشود بازیچه ی دست مرد.مرد به خود اجازه می دهد هر چه می خواهد بگویید.وقتی زن فریادش را سرکوب کند مرد او را خورد می کند.زن همیشه باید سکوت کند همیشه باید تحقیر را تاب بیاورد.اگر بگوید نه می گویند گستاخ است. می گویند سرکشی می کند. می گویند حجب و حیا ندارد.می گویند باید بی چون و چرا بگویید چشم.در خفا شلاقش می زنند.دست هایشان بوی خون می دهد.خون بی گناهی به نام زن.زن را می گیرند و از زندانی به زندانی دیگر می برند.باید به خاطر لقمه ای که زهر مارش می شود تن به همه چیز بدهد.باید در پستوی آشپزخانه اشک بریزد دستانش در دهنش بگزد تا صدایش را نشنوند.به او می گویند چه خوب است و چه بد است.چه بپوشد چه بگوید و صدها چه کند های دیگر.

را می رفتم.غصه جاوی چشمانم رژه می زفت.به من پوزخند می زد.شکنجه ام می کرد.

پدرم می گفت آزادی نداریم نه آزادی سیاسی نه آزادی مدنی.زن جنس دوم است.اوضاع باید تغییر کند.

زمزمه کردم پاییز است پاییز.درختان در سوگ سرنوشت خود نشستند.روزگار سختی است.

8 سالم بود شاید هم کمتر.مادربزرگم سوغاتی برایم پیراهن قشنگی آورده بود.خوب یادم است بالا تنه اش قرمز پایین تنه اش سفید.با هزار ذوق پوشیدمش.آینه من را به من نشان داد.گفت لباس به تنم قشنگ است.فکر کردم دیگر به لباس دوست هایم حسودیم نمی شود آخر خودم هم قشنگ شده بودم.آینه هم می گفت قشنگ شده ام.آینه که به آدم دروغ نمی گوید.اما پدرم گفت دروغ می گوید گفت که نمی توانم بپوشمش.اشک در چشمانم حلقه زد.نا خودآگاه سرازیر شد.گفتم دوستش دارم.گفت که با این لباس مرا بیرون نمی برد.گریه کردم.آن قدر گریه کردم که چشمهایم پف کرد.خوابم برد.

آخر مگه دختر 8 ساله نشانی از زنانگی دارد؟نمی دانم.نمی فهمم.باد ،این جلاد بی دل،تازیانه می زد.

مادرم می خواست برای برادرم زن بگیرد.میگفت فرین دختر خوبیست.آرایش نمی کند ، لباس ساده می پوشد.خانم است خانم.آشپزی هم بلد است.

به همین سادگی انگار دختر ها روح ندارند.بر رویشان برچسب می گذارند بعد می ذارندشان توی ویترین بعد هم می فروشندشان به مرد.خیلی ارزان.اول می گویند جسم زن ارزشمند است اما بعد روی حرفشان می زنند می گویند تنتان را بدهید به مردی به نام شوهر تا ارضا شود آخر برایتان نان در می آورد.خیلی آدم باید نا خشنود باشد تا بگویید نه مرد به هر حال لقمه نانی که می دهد که زن از گشنگی نمیرد.زن خواست فریاد بزند که میمرد ذلت نمی پزیرد.اما دهانش را بستند.

زنی خودسوزی کرد.دستمالی که بر دهانش گذاشته بودند هم سوخت و در آتش شیون کرد.فریاد هایی را که سال ها در گلو گاهش گیر کرده بود سر داد و جان سپرد.

مادربزرگم می گفت آن سالی که چارقد ها را به زور از سرشان برداشتند که افتاب مهتاب ببیند زنی که گفت نه زیر ضربه های شلاق که شوهرش به او می زد جان سپرد.مادربزرگ می گفت اسمش بلور خانم بوده وشوهرش در ارتش کار می کرده و باید در مجالس بدون روسری ظاهر می شده اما اعتراض کرده بوده.مادر بزرگ می گفت که بعد از مرگش هم چهره اش می گفت نه!

مادربزرگ می فهمید آدم چه حالی می شود وقتی روسررا می کوبند سر آدم و گستاخانه به آدم می گویند که شما مایه ی فسادید و با شما برخورد می شود.مادربزرگ صدای گریه مان را می شنید مادربزرگ می دانست طعم گس تحقیر را می دانست.

دیشب پدرم همان پدری که می گفت در کشور آزادی نداریم همان پدری که می گفت زن جنس دوم است اوضاع باید تغییر کند.گفت هر چه من می گویم.

نه اشکی در چشمانم حلقه زد نه اشکی سرازیر شد.واژه هم بر لبانم خشک نشد.گفتم نه!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 مهر1388ساعت 22:22  توسط شاپرک  | 

گرامی داشت هنر نوشتن

 

گرامی داشت هنر نوشتن

یکی دیگر از اعضای خانواده ی کوچک نویسنگان ایران پس از خدانگه دار به خدا سپرده شد. مرگ اسماعیل فصیح باز این دانسته ی تلخ را که برای هدیه دادن امید به خود آن را به انبار فراموشی ذهنم سپرده بودم را در یادم زنده کرد که از دیدگان سبک اندیشان چه سبک است جایگاه پر روشنایی نویسندگان.

گویا از یادشان پاک شده است که نویسندگان چگونه به جا و آگاهانه قدم در میدان پر شور و اشتیاق مبارزات مردم نهادند و خانه ی درهم افکار آن ها را جهت دادند.

آیا به جا نیست که در سرزمین ادیبان برجسته از نوشتن و نویسنده تقدیر به عمل آید؟

افسوس که بر کتاب ها به سبب خواست افرادی تنگ نظر غبار خاموشی نشسته است.کتاب هایی که سطر سطرشان را باید چشمان خوانندگان نوازش کند.کتاب هایی که باید کتاب خانه ها را مزین کنند کتاب هایی که می توانند دست های خوانندگان را بگیرند و با خود به دنیای پر هیاهوی خیال برند. کتاب هایی که بر تخته سیاه ذهن با گچ سفید نوشتند کلمات شیرین آزادی و برابری را. کتاب هایی که گاه چهره ی خودمان را به سان آیینه ای به ما نشان می دهد تا ما به خود آییم و گرد را از لباس روحمان بتکانیم .کتاب هایی که ما را با دیگر ملت ها پیوند می دهند و بر قلب های ما حک می کنند بنی آدم اعضای یکدیگرند که در آفرینش ز یک گوهرند.

به راستی چرا چنین است؟چرا چنین گستاخانه با نویسنده و نوشتن برخورد می شود؟

خاطرم هست که وقتی داستان درد سیاوش را از اسماعیل فصیح را می خواندم آن چنان در آن غرق شده بودم که آن را به خوبی آن را در چنگال احساس خود حس می کردم و به همراه داستان به ماجراجویی رفته بودم گویی دوباره داستان را در خاطرم گرد گیری می کنم این قدرت اسماعیل فصیح بود که قلمش به زبان مردم سخن می گفت و به سادگی می شد کلمات آن را بویید.

روحش شاد....ای کاش از این عزیزان قبل از سپردنشان به خاک تقدیر کنیم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 31 تیر1388ساعت 11:7  توسط شاپرک  | 

ندا رفت اما ندای آزادی را زنده تر فریاد زد
+ نوشته شده در  جمعه 5 تیر1388ساعت 19:57  توسط شاپرک  | 

سالگرد دلتنگی

سالیست که دیگر پیشمان نیستی.چه جایت خالیست!چقدر دلم برایت تنگ شده!چه روزهای خوشی که بی رحمانه گذشتند!چه دلپذیر بودند گذر لحظه ها وقتی پیشمان بودی!چه وقتی صندلی خالی را در اتاقت می بینم دلتنگ می شوم!چقدر دوست دارم بار دیگر روی آن صندلی بنشینم و در حالی که عقب و جلو می روم زیر چشمی نگاهت کنم!اما نه تو در حال خودت هستی , متوجه نمی شوی که من چه پر شور حرکات موزون دستانت را که با قلم مو بازی می کنند می نگرم!تو نمی بینی که چه کودکانه لبخند ها نثارت می کنم.اما نه من دست بردار نیستم همچنان نگاهت می کنم.گاه اخم هایم را در هم می شکنم که من کم لبخندهایم را اینچنین به کسی ارزانی نمی کنم...اما تو در حال خودت هستی.چه سکوتت برایم نزدیک است!همین ها روزهای تابستانی مرا پر می کردند!سرگرمی من تنها آمدن به اتاق تو بود.چه سرگرمی دلپذیری!چه خوشبختی بزرگی!چه حیف که این همه را جور زمانه از من سلب کرد!

 

یادت هست که گفتم که می خواهم مرثیه روزگار را به پایکوبی با سازهای پر صدا بدل کنم؟یادت هست که گفتم خواهم آموخت به انسان ها شادی را؟تو سر تکان دادی و لبخند زدی ...چه می گفتی؟نمی شود هان؟می خواستی بگویی که پر بی تجربه ای , اما دلت نیامد دنیای رنگی مرا خراب کنی.چه خوش دل بودی!ای مهربان پس کجایی؟پس کجایی تا بار دیگر از من بخواهی که برایت شعر بخوانم و من با سردرگمی بپرسم:"چه بخوانم؟"و تو بگویی:"هر چه دلکت می خواهد.همین که صدای پر طنینت را بشنوم پر خوب است.رحمت!چه صدای قشنگی!"من شروع می کنم از شاملو یا فروغ می خوانم.تو گوش می دهی.تو خیالت را ماهرانه نقاشی می کنی.گاه مکث می کنی که ببینی چگونه رنگ های رنگی را در هم بیامیزی تا آن دنیای زیبای چشمانت را بنمایی ومن با حسرت سر از شعر خواندن بر می دارم و نگاهت می کنم!چه هنرمندی!چه رقص قلم مودر دستانت زیباست!سرشار از احساس می شوم.در وجودم زیبایی را باز می یابم!به وجد می آیم بی صبرانه صدایت می زنم!چقدر زیباست که با لبانم نام قشنگت را ادا می کنم.اما نه تو در حال خویش , در دنیای خویش هستی!سرانجام به خود می آیی و می گویی :"بله ؟"من می گویم:"هر روز به خواسته ی خودت به اینجا می آیم.می خواهم برایم صحبت کنی از گذشته ها بگویی."تو قیافه ای متفکرانه ای به خود می گیری و آرام آرام شروع می کنی .از سخنانت گونه هایم نوازش می شوند.من هم آنچه را که می گویی مانند کودکی که منتظر آخر قصه ی مادربزرگ است می شنوم.در این میان من آنچنان غرق در خاطراتت می شوم که فراموش می کنم خورشید با غروبش می خواهد به من یادآور شود که باید بروم.بر خورشید خشم می گیرم.لحظات در کنار تو هستند که برایم معنا می یابند.هر روز سرزنده تر از دیروز برای دیدنت به خواب صبح بخیر می گفتم.شب ها با سرخوشی به خواب اقاقیا می رفتم.چه روزهایی که گذشتند.یادت هست که از من خواستی که مدل بنشینم و من با محبتی سرشار پذیرفتم.آن روز گفتی که شک داری بتوانی مرا آنچنان که هستم تصویر کنی.گفتی:" آخر تو نزدیکی در عین غریبی."گفتی:" تو زندگی هستی.چگونه ترسیم کنم این حس زیبای بودن را در تو؟"گفتم:"جسارت."گفتی :"به چشم."روز بعد من مشوش بودم که به یاریت بیایم تا نقاشی این جان شیفته را بر تو آسان کنم.اما نه تو زبردست تر آز آن بودی که یاوری ناشی مانند مرا به کمک بخواهی.ساعت ها کنار پنجره می نشستم و تو با اخم های در هم با رنگ ها ور می رفتی.

 

کجایی؟آن دورها؟هنوز هم به آن صمیمیت می اندیشی؟هنوز هم یادت هست که گفتی نیایش پاکی پاسخت گفتم ستایش زیبایی؟به یادت هست؟به یادت هست برایت نغمه سر می دادم و تو به وجد می آمدی؟از شادی گونه هایت گلگون می شد.اما این ها حتی ذره ای از دلتنگی من نبود....

+ نوشته شده در  یکشنبه 9 تیر1387ساعت 21:35  توسط شاپرک  | 

دیگران در چه کارند و من در چه حالم؟

برایم دور می نمایند . راه خود یافته ام اما جسارت...

آن جسارتی که مرا می بایست داشت تا گام در راه نهم

به پوچ اندیشی های دیروز خود پوزخند می زنم

از آنجا که توان دویدن در خود نمی دیدم راه سهل تر را ستوده بودم

که آن اگر چه انسانی بود اما راه در تخیل داشت نه عمل

از آن روست که امروز حقیرش می پندارم

امروز با خود عهد می بندم که رنج بکشم

تا بتوانم آنچه می اندیشم باشم و همان بمانم

این به معنای رسیدن به مقصود نیست

که رسیدن به مقصود آن است که برای وصال تا آخرین لحظه در تکاپو باشیم

خدایا امروز با ایمانم به یاریت می طلبم

خدایا

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 اردیبهشت1387ساعت 21:31  توسط شاپرک  | 

صد شاخه گل سپید تقدیم تو باد

رقصیدن برگ بید تقدیم تو باد

تنها دل ساده ایست سرمایه ی من

آن هم شب پاک عید تقدیم تو باد

+ نوشته شده در  جمعه 2 فروردین1387ساعت 13:37  توسط شاپرک  | 

زندگی مثل دیکتس هی می نویسم و هی پاک می کنم ولی حواسم باشه که یکدفعه می گن برگه ها بالا!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 اسفند1386ساعت 21:34  توسط شاپرک  | 

رنگ فریاد

رنگ فریاد

به نامه ها و نوشته ها که اطرافم پراکنده شده بودند زل زده بودم.یاد کذشته ها...یا او...یاد چشمان وحشی اش...یاد سکوت عذاب آورش که مرا در هم می شکست.سکوتی که غم و اندوه درونش را هویدا می کرد.یاد دستان لرزانش.لرزش دستانش از خشم بود خشم به زمانه...خشم به این جور.یاد صدای پرطنین معترضش , آنگاه که می گفت.آنگاه که از رنجش می گفت , آنگاه که از تنهاییش می گفت.غریب بود در عین نزدیکی .گاه وجودش را لمس می کردم اما گاه دور بود , دور . آنقدر دور بود که نمی توانستم حتی ببینمش.آنگاه که به دیدارش می رفتم با آرمشی عجیب می نشست , کم سخن می گفت.گاه می خواستم به او بگویم :"چرا سکوت؟چرا مناعت در گفتار؟بگو جانم شنونده ای هست!لبانت را بگشای !فریاد بزن!آشکارا فریاد بزن !من آن شنونده ی صبورم , خواهم شنید , خواهم بویید طوفان خشمناک درونت را.به کمک خواهم برخاست که من تحل دردمندیت را ندارم.دست در دستانت  خواهم نهاد تا به جنگ این جور و جفا رویم.تا به پلیدی ها لعنت فرستیم.تا نگذاریم سال بلوا بار دیگر تکرار شود . تا نگذاریم روزگار این روزگار پر نیرنگ  نمایش کینه بر پا کند.تا نگذاریم بار دیگر صحنه ی تازیانه ی پاکدلان بر پا شود.تا نگذاریم مرگ بر دل ها چیره شود.آری من تو تنها دو تن نبودیم بلکه مایی بودیم به گستردگی دنیا.مایی به عظمت دریاها , مایی به فراخی آسمان ها , مایی به شکوه کوه های سر به فلک کشده.دوست داشتم بگویم برخیز برخیز تا با مشت های گره کرده به جنگ زمانه رویم.برخیز تا به شب خدانگه دار گوییم و به صبح درود برتو.برخیز تا به یاری مهربانان دل شکسته رویم .بند از دستان کبودشان بگشاییم.آنان که لبان تشنه شان آب را می طلبد.آنان که دیگر حتی نای اشک ریختن ندارند و اشک روی گونه هایشان یخ زده.آنان که سال هاست که از گرما دورند.برخیز تا آتشی از گرمای وجودمان بیفروزیم.تا این مهربانان بار دیگر جان بگیرند.بیا تا پاک کنیم تیرگی را از سرنوشت انسان ها.بیا تا بر گونه های آن سیاه دلان که عشق را سنگسار می کنند سیلی زنیم.بیا تنا راستی را باز نماییم.بیا تا بر دهان آن گستاخان که به خداوند خیانت می کنند مشت زنیم.بیا تا به جا آوریم وظیفه ی دیرین انسانیت را.بیا تا مراسم خاک سپاری ابلیس را به جای آوریم.بیا تا بر سنگ قبر او حک کنیم مرگ...مرگ ابدی.

اما تو دوست من چه خسته می نمودی , خسته از زمین و زمان.خسته از گذر زمتن , خسته از گام برداشتن.چه باید می کردم؟ندانستم...حتی آنگاه که دست نوشته هایت را در اغوش من به ودیعه نهادی.حتی آنگاه که گفتی بگذار که در قلب مهربانت زنده بمانم...اما این با توست...خواستن حق توست.می خواهم بروم تا شاید نیروهای گذشته را باز یابم , تا شاید به کمک تو این جان پرتوان , این جان که سرشار از زندگیست آیم.باز می گویم با تو...آنگاه که آغوشت جایی برای من درهم شکسته نداشت در یک شب که ماه می تابد .یک شب که نور از لابه لای برگ درختان عشق بازی می کند.آتشی بر پا کن.آنگاه مرا بسوزان نفیری نخواهی شنید.اما آنگاه که می سوزم به یادم باش.به یاد مرگ بارترین فریادم.به یاد اشک هایم که دستان تو روزی آن ها را پاک کرد.به یاد دوستی مان.به یاد ایمانمان.به یاد آخرین خدانگه دار که از لبانت برخاست و بر پیشانیم نشست.من هم ا را نگریسته بودم به چشمانش خیره نگاه کرده بودم.چشمانی ه انعکاس دریایی مواج درونش بود اما این دریامهربان و دلسوز بود.ماهی گیر را با زورق شکسته اش به ساحل آرامش می رساند.این دریا در خود رازها نهفته داشتودر این دریا هنوز زندگی بود.چه می گفتم به او؟به او که درمانده بود.به او که در هم شکسته بود.در دل دعا کردم:

"خدایا! خدایا!به رحمت این آفتاب که می تابد.به لطف این باران که می بارد.به یه شادی این نسیم که می وزد و برگ درختان را به رقص می آورد .به قشنگی غنچه ها که در این روز بهاری لبخند می رنند قسمت می دهم .یاریش کن.او , این نفس سرد را گرمی بخش. همان طور که درتابستان ها با خورشیدت گرما می بخشی .او را یاری کن تا آرامش را بازیابدوآن را در درون خود احساس کند.خدایا!خدایا!به بزرگیت این ابر سیاه که دارد دلکش را می گیرد را دور کن نگذار که این ابر سیاه رعد زند و بر دریای وجودش ببارد.نگذار کسی قلب پر محبتش را بشکند.مگر نه تو خودت , ای مهربان  , این  قلب را به او بخشیدی؟پس نگهبان آن باش.نگذار ویران شود.بگذار پاینده باشد.بگذار خالی لز درد و رنج شود.بگذار زندگی بار دیگر در او بیدار شود.بگذار حال را بازیابد و گذشته ها را رها کند.بگذار در تولدی دیگر شمع های گرانی را فوت کند.آی خدا!

او رفته بود. دو سال بود که رفته بود.او که بود؟ نشناختمش.اما امروز که به دیدارش می روم کیست ؟آیا هنوز هم دست ها در جیب به تماشای باران از پشت پنجره می نشیند.به یاد آن روز افتادم که باران می بارید.در دل او هم باران می بارید.من هم به تماشای باران نشسته بودم و طبق عادت معمول با موهایم بازی می کردم.

لبخند زده بود و گفته بود:

_وقتی با موهایت بازی می کنی رویایی می شوی.

_تو هم وقتی به دنیا لبخند می زنی باطراوت می شوی.چه کم لبخند می زنی .ای کاش بیشتر لبند می زدی؟

_به چه لبخند بزنم به  پلیدی ...دروغ...شیون...کدامیک؟

_به مهربانی.

هیچ نگفته بودم تنها با آرامشی که ته مایه ای از ترس داشت مرا نگریسته بود.نگاهش بر من سنگینی می کرد.

ادامه داده بودم:

_ببین درخت لیمو ترش این وقت زمستان شکوفه زده!

_به نظرم پژمرده می آید.

سکوت.

ادامه داده بود چگونه می توانی دوست دار زندگی باشی؟

باز هم سکوت بی جواب من.

_صبر کن به خطا رفتم.تو می اندیشی که در این صحنه هنرمندیت را نشان دهی!

_نمی دانم!که این ندانستن خود دل انگیز است.هر که نغمه ی خود خواند و از صحنه رود این صحنست که پیوسته به جاست.

_صحنه ی چه؟ جنایت؟هنرمندی تو با ان موزون نخواهد بود.........چه کسی می آید این دنیای وارونه را راست کند؟خود می دانم هیچ کس.

_امید را نمی توان محکوم کرد.درختان این زمستان سرد را , سنگینی برف بر شانه هایشان را به امید بهار تحمل می کنند.

_بهار شرمساری عالم است.

معترضانه گفته بودم:

_سروش !این حقیقت است نه چیز دیگر.احساس است...

کلامم را قطع کرد و گفت:

_احساس!چه راست گفتی.وای که تو چه راست گویی!احساس!اما من چه که از احساس تهی ام؟چه خوب است که تو واقعیت را فراموش می کنی و احساس را می پذیری

_احساس برایم کافی است

_من توانایی تو را ندارم ولی ای کاش داشتم!

شیطنت بار ادامه داده بود

_به تو حسودیم می شود به آنچه هستی

من پاسخش گفته بودم:

_حسود جان من!!!

خندیده بود:

_این هم از تو دوست باوفای من.

از خیالات بیرون آمدم.ساعت 6 بود.پاییز بود.باد وزیدن گرفته بود.پاییز فصل غم انگیز من.پاییز که می شد کنار پنجره می نشستم و برگ ها را که باد دسته دسته آن ها را جاروب می کرد می نگریستم.دلم می خواست گریه کنم.شاید به حال درختان عریان.شاید به حال آن ژنده پوشان که در سرما می لرزیدند.گاه اشک گونه هایم را تر می کرد و مادرم می پرسید که چه شده است و من می گفتم هیچ هیچ.

باید می رفتم. با خواهرم فرنوش قرار بود به دیدار سروش آن دوست قدیمی برویم.با عجله چکمه هایم را پوشیدم . شالگردن سبزرنگ را دور گردنم انداختم.باید به دنبای خواهرم در خیابان بهار می رفتم.او در آنجا به کلاس نقاشی می رفت.استاد او پیرمرد باذوقی بود با موهای سفید بلند.هنرمندی ماهر بود.توانمند.گاه من هم با خواهرم می رفتم.آنجا با او به گفتگو می نشستم و گاه با قلم مو روی بوم نقاشی ور می رفتم و خیالاتم را به تصویر می کشیدم.

با خواهرم ساعت 30-6 قرار گذاشته بودیم. باد می وزید و بر گونه هایم تازیانه می زد و من شالگردنم را که بوی عطر یاس خانه ی مادربزرگ را می داد می بوییدم.چشملنم را روی هم نهادم تا یاس را در تمام وجودم حس کنم.با خود فکر کردم که باذد چه بی رحم است!با خود فکر کردم که شاید سروش کنار پنجره ایستاده و به بی رحمی باد فکر می کند.لابد دلش برای برگ ها که باه این سو و آن سو می روند می سوزد.ناگهان احساس کردم که توانایی گام برداشتن را از دست داده ام .ناگهان احساس کردم که دنیا دور سرم می چرخد.ناگهان احساس کردم که از همه چیز متنفرم.ناگهان آرزو کردم تمام پنجره های دنیا شکسته می شدند تا سروش مانعی در برار خود نبیند.نمی خواستم ببینمش.در نیمه هایب راه بودم که به طرف در خانه مان دویدم.نمی دانم در این مدت چه بر من گذشت اما وقتی به خودم آمدم جلوی در خانه مان بودم.مادرم را دیدم که لبخند زنان به سوی من می آمد پرسید که هنوز نرفته ام ؟ممکن است دیر شود و فرنوش منتظر بماند.سر تکان دادم که می روم.ناچار شدم برگردم دو دل بودم.اما رفتم.از خیابان ها از باغچه های خشک گذشتم.با خود گفتم  پاییزجان چه شوم چه وحشتناک!رفتم.باد می وزیدگام که بر می داشتم و صدای خش خش برگ ها را که می شنیدم دلم به درد می آمد.به خیابان بهار رسیدم بهار هنوز بیرون نیامده بود.ایستادم.خسته بودم.نفس نفس مس زدم.به دیوار تکیه دادم خودم را در شیشه ی مغازه ی روبه رو نگریستم موهایم نامرتب شده بود.مرتبشان کردم.به خودم لبخند زدم.آرام شده بودم.دیگر تشویشی مرا نمی آزرد.چه آرامش قشنگی!در این حال بودم که صدای فرنوش را شنیدم سربرگرداندم.گفت:

_دیر کردم؟

_اوه نه تازه رسیده بودم.

_خوب برویم صبر ندارم که بار دیگر سروش راببینم.

راه افتادیم.فرنوش تند گام بر میداشت .می خواستم بگوییم آرام تر اما نتوانستم لب از لب بگشایم.او صبر نداشت که سروش را ببیند من چه طور؟من که در این دو سال به او اندیشیده بودم و گذشته ها را جستجو کرده بودم.خود را جستجو کرده بودم و رد و پای او را در خود یافته بودم.آیا من هم بی صبرانه منتظر دیدنش بودم.آری بودم.اما می خواستم بار دیگر او را درهم شکسته ببینم.می خواستم او را ببینم که از خود بیگانه نباشد.می خواستم او را ببینم که جسورانه پا بر زمین می کوبد و راه می رود.او اکنون که بود چه می کرد؟فرنوش:

_ای کاش باران می بارید.

هیچ نگفتم اما در دل دعا کردم.خدایا!اگر باران ببارد اگر آسمان آنقدر دلگیر شود که باریدن بگیرد.اگر قرار است زمین خیس شود.بار دیگر ناچار نشوم.بار دیگر ناچار نشوم به او بگوییم خدا را خاموش منشین خدا را خاموش منشین

آن روز که به او گفته بودم خدا را خاموش منشین.باران می بارید و آسمان و دلگیر بودو زمین خیس بود.

گفته بودم:

_روزهای بارانی زمین را زیر پای خود احساس می کنم.

_جهان را بنگر !چه از خویش بیگانه است.که ام؟ کجایم؟چه می گوییم؟در چه کارم؟در گستره ی این جهان ناپاک کجاییم؟اندوه را سخت در آغوش می فشارم!

_چرا نگهبان عبوس اندوه خویش هستی؟

_من مانده ام در این شب مرموز که صبح را ببینم اما صبحی در پیش نیست.

_بگذار خورشید پیرهنت باشد.

_که ام ؟کجایم؟چه می گوییم؟در چه کارم؟

_یاس اشتیاق را در دلکت بیدارکن !

_بیدارم که می بینم ترانه های شرمسار را!از بیداری چه سود؟

_ای کاش ماه چشمانت خندان می شد!

_چگونه ؟آنگاه که می بینند چشمانم به آتش کشیده شدن سرود را؟

_گاه که به تو می اندیشم زمان را لای انگشتانم حس می کنم!راز تو با من است!حسرتت , رنجت , غمت...

_درخشانی توست که هنوز می وزم.

_ای کاش ستارگان دلت رقصان بودند!

_در این هنگام که خورشید به مانند دشنامی بر می آید؟

_آسمان غمسار توست امروز.برای توست که می گرید.

_من هم غمسار لبخند رویاهای تو می شوم!نکند به غم نشینی!

_تو در آتش می سوزی خاکستر می شوی!چرا دستان یاری مرا پس می زنی؟

_پیش از این که در اشک غرقه شوم چیزی بگو ... چیزی بگو....

_خدا را خاموش منشین.

و او بغضش ترکیده بود و گریسته بود.آنگاه که اشک هایش را پاک کرده بودم.گفته بود که غریب است.می سوزد , خاکستر می شود.اما چه خوب خواهد بود جعبه ی خاکستر او پیش من بماند و من گفته بودم که این آتش ظالمانه که به جانش افتاده است را خاوش کند که تنها اوست که می تواند خود را کمک کند.او سر تکان داده بود و گفته بود:

_نمی خواهم این چنین بمانم اما نمی دانم چرا؟

پس رفته بود که خود را بسازد.آیا دعاهای شبانه ی مرا خدا مستجاب کرده بود؟کرده بود. ای کاش کرده باشد!او که مهربان مهربانان است مگر می شود به یاد چشمان اشک بر من , این بنده ی کوچکش , نباشد.مگر می شود او , آن آمرزنده , آن خالق انسان و عشق , خواسته ی مرا فراموش کند؟

در افکار خودم غرقه بودم که فرنوش گفت:

_وای دل در دلم نیست.کم کم داریم می رسیم.

لبخند زدم ادامه داد:

_تو که بایستی از من خوشحال تر باشی!باز زمزمه های گذشته تان شروع خواهد شد.چه وردی در گوش هم می خوانید؟

آرام گفتم

_خدا نکند زمزمه های پیشین!

_چه گفتی ؟

_هیچ.

_گلللللل؟فراموش کردیم برایش گل بخریم!

من از پیشنهاد او استقبال کردم.به خیابان کناری پیچیدیم تا گل بخریم.باز مشاجره های دیرین من و فرنوش بر سر انتخاب گل ها.این بار من برنده شدم.این بار کوتاه نیامدم.آخر اینبار فرق می کرد.این گل ها برای سلام به زندگی سلام به زیبایی سلام به محبت بود.بچه گانه خندیدم گفتم:

_من بردم! برای اولین بار!

فرنوش هم خندید سپس اخم ها را به مزاح در هم کشید و گفت:

_بار دیگر نوبت من است قول بده....

دستان یکدیگر را مانند دوران کودکی گرفتیم.آرام آرام رفتیم.باد می وزید اما نه بی رحمانه.این بار باد گونه هایم را نوازش می کرد.چه لذیذ بود نوازش باد.احساس عجیبی به من می گفت که دیدار او خوشایند خواهد بود.به دلم برات شده بود.حتی شکی هم به دل راه نمی دادم.وقتی به خودم آمدم جلوی درب سفید رنگ خانه شان بودیم.فرنوش به آینه نگاه می کرد.زنگ زد.وارد خانه شدیم .همان باغچه ی قدیمی .همان حوض همان ماهی های گلی که در حوض بازی می کردند.سروش به پیشوازمان می آمد .نگاهش کردم.با چه شوری نگاهش کردم.به خودم گفتم:

_انتظار انتظار به پایان آمد

به رویش خندیدم بلند قدتر می نمود. اما سرحال بود باز صدای گیرای او

_خوش آمدید

فرنوش:

_سلام

گونه های یکدیگر را بوسیدند سروش گفت:

_به به گل هم آوردید متشکرم

اما لحظه ای که روبه رو شدیم نگاهمان در هم گره خورد .چشمانش دیگر مشوش نبودند.آرام.در آن دریای آرام انعکاس چهره ی خودم را دیدم.یکدیگر را در آغوش کشیدیم.

سروش گفت:

_ببین این وقت پاییز درخت لیمو ترش شکوفه زده است؟

برگشتم تا درخت لیو ترش را ببینم .درخت لیمو ترش آن وقت پاییز شکوفه زده بود!نگاهش کردو و خندیدم.

پایان فصل سرد.پایان گذشته ها چه دلنشین چه دوست داشتنی!  

تقدیم به او که جانش شیفته است

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 اسفند1386ساعت 23:57  توسط شاپرک  |